#قسمت _اول #در_جست و جوی _ خوشبختی آفتاب کم کم رخ نمایان میکرد . سیمین روی صندل…


#قسمت _اول #در_جست و جوی _ خوشبختی
آفتاب کم کم رخ نمایان میکرد . سیمین روی صندلی گهواره ای نشسته بود و با موهایش بازی میکرد ، کمی آن طرف تر مسعود خان با عبای نازک کرم رنگی که از پدر به او ارث رسیده بود به تخت چوبی خوش رنگ و لعابی تکیه زده بود و با نگاه هایش سیمین را تحسین میکرد . مسعود خان استکان چای را بالا آورد که صدایش در آمد : نیره خانم… نیره خانم … . نیره خانم ندیمه سیمین محسوب میشد زن میانسال سبزه رو با قدی که خیلی هم بلند نبود و زبانی که همیشه به نصیحت باز بود . نیره تنها در اتاق زیر شیروانی زندگی میکرد ، نیره ۱۳سال که شد به یکی از ارباب های ده بالا فروخته شد اما درست در شب عروسی همسران دیگر ارباب خانه را آتش زدند ، نیره گریخت و به خانه پدری مسعود خان پناه آورد و بعد از دیگر ازدواج نکرد ، نیره خودش را بالا سر مسعود خان رساند : چه خبره اقا؟ اول صبح با فریاد های نخراشیده خود حالمان را خراب کردید ، سیمین خندید و مسعود خان گفت : مثل این که چای درست کردن را فراموش کرده ای نگاه کن خودت ببین چگونه رنگش پریده انگار که از چیزی ترسیده باشد ! +خیر آقا فراموش نکرده ام همین را بخورید و صد شکر خدا کنید مردم دارند از گشنگی تلف میشوند آن وقت شما درگیر رنگ چای خود هستید ؟ خیلی وقت است که چای نداریم در بازار هم حکم طلا را دارد این ها هم که می‌بینید تفاله چایی های دوبار خشک شده هستن ،سیمین حرف نیره را برید : حق با اوست , با نگاهش نیره را به سمت آشپزخانه هدایت کرد , دیروز از یکی از زن های محل شنیدم مادری به خاطر گرسنگی گوشت فرزند مرده خود را خورده واقعا وحشتناک ، مسعود در حالی که به سیمین خیره نگاه میکرد گفت : نمیدانم ! قلبم به درد آمده خیلی شب ها به آسمان خیره میشوم و میگویم تو وکیل این مردم هستی اما چه کاری برایشان کردی ؟ خان های وابسته به دربار به هر دری میزنند که مردم را در فقر نگه دارند تا به راحتی فرمان روایی کنند .
ادامه دارد ….
#زهرام_نوشت #رمان #داستان #کتاب#تاریخ #افسانه #فیلم #عشق #نافرجام #زندگی #خوشبختی



Source

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *